آیا کاهش نفوذ دین، افزایش رضایتمندی را باعث می شود؟
چند سال پیش، در حین خواندن نوشتههای روی فید شبکهی مجازی که متأسفانه عضوی از آن بودم، آماری را دیدم که نتیجهگیریِ به ظاهر منطقی داشت. در این آمار نشان داده شده بود که چطور کشورهایی با سطح باورمندی پایینتر به دین و مذهب، از نظر سعادت، مردمی خوشبختتر و از نظر رفاه، جمعیتی مرفهتر را در خود جای داده است. نتیجهگیری، به نظر درست بود: هرچقدر از نفوذ دین در جامعهای کاسته شود، جامعه به سمت خوشبختی و رفاه بیشتر به پیش میرود. ولی آیا حقیقت این است؟
پادکست: آیا کاهش نفوذ دین، افزایش رضایتمندی را باعث می شود؟
اگر از واکنش خودم، در آن زمان، به این موضوع حرف بزنم، خواهید فهمید که چیزی که قرار است بگویم، بیطرفانه و حتی برضد مجموعه باورهایم است، پس حوصله کنید و سعی کنید بیطرفانه آن چیزی که میگویم را بخوانید.
هر دورهای، بنا به شرایطْ نیازهایی را در بشر به وجود میآورد. چند ده هزار سال پیش، معتمد بودن یا نبودن شخصی در قبیله، مسالهی بسیار پیچیدهای نبود، چرا که شما در گروهی زندگی میکردید که تقریبا همه را میشناختید و میدانستید که به چه کسی میتوانید اعتماد کنید و به چه کسی نه. با بزرگتر شدن جوامع، این موضوع رنگ و بوی تازهای به خود گرفت. لازم بود که بتوانیم به هم اعتماد کنیم، اما شناخت کافی از همدیگر نداشتیم. چطور میتوانستیم به کسی اعتماد کنیم که او را نمیشناسیم؟ اگر او به اعتماد ما خیانت کند و این خیانت خطر از بین رفتنمان را بالا ببرد چه؟
اینجا بود که کمکم سر و کلهی رسومی پیدا شده که به مرور تکامل پیدا کردند و کمکم رنگ و بوی دین و مذهب را به خود گرفتند. بله، برخلاف گفتههای دستهای از ناباوران که دین را به کل چیز اضافی و زائدی در نظر میگیرند، دین را ساختیم تا بتوانیم دوام بیاوریم. به عبارتی، دین واقعا نیاز بشر بود. نمیخواهم دربارهی منشاء الهی یا زمینی دین صحبت کنم، تنها میخواهم بگویم که در مقطعی از زندگیِ بشر روی این کرهی خاکی، نیاز به دین وجود داشت و البته هنوز هم وجود دارد.
دین، یک نیازِ روانی را برطرف میکرد. دیگر لازم نبود که طرف مقابلتان را کامل بشناسید تا بتوانید به او اعتماد کنید، بلکه همینکه او را هممذهب خود میدیدید، میتوانستید به او اعتماد کنید. او از همان خدایی میترسید که شما میترسید، پس احتمال اینکه به اعتماد شما خیانت کُند کاهش پیدا میکرد. به عبارتِ سادهتر، خدای/مسلک مجازاتکنندهای که هر دوی شما قبول داشتید، احتمالِ خیانت را پایینتر میآورد.
جوامعی که خدای آنها ویژگیهای خاصی داشت، کمکم گسترش پیدا کردند. خدایی که جهنم داشت و شما را به خاطر ارتکاب کارهایی که گناه میخواند مجازات میکرد، اعتماد بینگروهی را بیشتر تضمین میکرد و به تبع آن شکوفاتر شد. به عبارتی، پروسهی تکاملی که داروین به اون اشاره میکرد، روی دین هم اثر گذاشت و آنهایی دوام آوردند و گسترش پیدا کردند که با طبیعت سازگاری بیشتری داشتند.
اما اینجا شاید سوال پیش بیاید که «خب من به دروغ خودم را دیندار معرفی میکنم، تا از مزایای اعتماد کردن و مورد اعتماد قرار گرفتن، استفاده کنم. اصلا به راحتی میتوانیم از این باگ استفاده کنیم و به اسم دین دیگران را فریب بدهیم. این مشکلِ دین چطور به مرور زمان حل شده؟ اصلا آیا حل شده است؟»
درست میگویید و این موضوع، معضل بزرگی است. اینجا بحث راهکارهایی است که دوام آوردهاند و اگر دینی توانسته شکوفا شود، احتمالا باید به دنبال روشی برای حل این معضل بوده باشد.
برای ما کلمهی طاووس، دمی زیبا را در ذهنمان به تصویر میکشد. دمی که او را در نظرِ جنس مخالفش، جذاب و خواستنی تصویر میکند. میدانید هزینهی داشتن این دم زیبا چیست؟ دیده شدن توسط انواع و اقسام شکارچیانش. بله، این دم زیبا، طاووس را در معرض خطر قرار میدهد اما یک سیگنال جالبی را به جنس مخالفش میرساند و آن این است: من سالم و تنومند هستم و اگر من را بپسندی، بچههایمان هم مثل من سالم و تنومند خواهند شد.
اما چطور میشود که داشتنِ دمِ زیبا، نشانهای برای سالم بودن میشود؟ خود طاووس هم نمیداند، اما وقتی طاووسی دم جذابی داشته باشد که خطرِ شکار شدنش را بیشتر میکند، بایستی سالم و تنومند باشد که توانسته از دست شکارچیانش فرار کرده و اکنون سالم و قبراق جلوی جنس مخالف خودنمایی کند. بله، دمی که به نظرْ نمودی از زیبایی است، در زبانِ طبیعت، یک کُد برای ارسال سیگنالی مبتنی بر سالمتر بودن جاندار است. این کُد را نه جاندار ماده و نه نر میفهمد، چرا که آنها جذب زیبایی میشوند، اما طبیعت کارش را بلد است.
اما این مورد چه ربطی به دین داشت؟ اگر به یک دیندار بگویید «چرا روزه میگیرید؟» احتمالا جوابش این خواهد بود: «چون خدا مقدر کرده است.» اگر او را ببینید که روزانه سه مرتبه به مسجد میرود، و از او چراییاش را سوال کنید، در پاسخش احتمالا به درخواست دین برای انجام این فریضه اشاره میکند. اینها، مثل دم طاووس که برای جاندار پرهزینه است، عواملِ ظاهری هستند که دیندار را ترغیب به انجام آن واجب الهی میکند، اما همین سختیهایی که دیندار میکشد، یک سیگنال را به دیگران میدهد: «من به این دین باور دارم و به خاطرش سختیهای انجام فریضهها و رسومی که به گردن من انداخته را انجام میدهم.» درست مثل آن طاووس که خودش هم خبر ندارد که آن دم زیبا، نشانهای از بدن سالم است، دیندار هم نمیداند که تحمل این سختیها یک عملکرد بسیاری پایهای دارد و آن عبارت است از: «من دیندار هستم و به قوانین دینم احترام میگذارم و میتوانی بر اساس آنها به من اعتماد کنی.»
باور داشتن به خدا یا مذهب مشترک، باعث به وجود آمدن اعتماد میشود اما به هر کسی که از راه برسد و بگوید که با ما هممذهب است اعتماد نمیکنیم، بلکه ناخودآگاه این اعتماد زمانی شکل میگیرد که میبینیم در انجام رسومِ آن دین، سختیها را تحمل میکند. بله، رسومی که به وجود آمده، در حقیقت راهی برای اثبات این موضوع به همقبیلهایهایمان است.
سوال اینجاست که آیا فقط دین این کار را میکند؟ پاسخ منفی است. برای اینکه دستهی خودی را بشناسیم و بدانیم که به چه کسی میتوانیم اعتماد کنیم، ما راهکارهای دیگری هم داریم. دو نمونه از واضحترین آنها، قومگرایی و میهنپرستی است. خواندن سرود ملی، قسم خوردن به تقدس پرچم و وطن، و این قبیل کارها، همه و همه جزئی از این پروسه برای اعتماد کردن است؛ اما در این بین، هیچکدام در طول زمان، به موفقیتی که ادیان دست یافتهاند، نرسیدهاند.
حالا به موضوع ابتدایی این نوشته میرسیم. آیا کاهشِ نفوذ دین، مترادف با افزایش میزان رضایت و رفاه است و آن را باعث میشود؟ این یک نتیجهگیری سادهانگارانه از وجودی پیچیده به اسم دین است. وقتی ما نیازی روانی داریم، بایستی این نیاز را به نحوی پاسخ دهیم. دستهای این خلاء را با دین پُر میکنند، دستهای با حس تعلق به یک قوم یا شهر و دستهای با میهنپرستی.
در کشورهای اروپایی، به خصوص شمال اروپا، این خلاء روانی به مرور با اعتماد به قوانینی پر شده که مردم را ارجح قرار داده است و به تدریج توانسته این اعتماد را در ذهن ساکنانش ایجاد کند. این موضوع تا جایی پیش رفته که بانکهای سوئیس در تمام دنیا به محلی امن برای پولها به حساب میآید. بله، نبودِ دین باعث بالا رفتن میزان رضایت و رفاه نشده است، بلکه تلاش نظامِ حاکم برای بالا بردن رضایت و رفاه ساکنان، با ایجاد یک اعتماد متقابل به سیستم، خلاء روانی که دین پیشتر پُر میکرده را پر کرده، و اعتماد به این سیستم و نظام باعث شده تا نیازی به چنگ زدن به دین یا موارد دیگر برای ساخت این اعتماد نباشد و در نتیجه نفوذ آنها در این کشورها پایین بیاید.
جردن پیترسون در جایی اشاره کرده بود که اگر بخواهیم دین را از بین ببریم، پایهای را نابوده کردهایم که اساسِ اخلاقیات بسیاری از جوامع را تشکیل داده است. درست میگوید، از بین بردن دین، آن چیزی که یک سری از خداناباورها شر مطلق میدانند، از بین بردن پایههای اعتمادی است که مثل چسب بسیاری از مردم را کنار یکدیگر قرار داده است.
Hidden Brain | Creating God
راستش من کاری ندارم این مقاله چی گفته! اما دوس دارم بدونم عقیده ی دینی شما چیه!؟ و درضمن این حرف شما یعنی از نظر شما ممکنه درآینده انسان به جایگاه روانشناختی ای برسه که بتونه جایگزینی برای دین پیدا کنه و از اون طریق به اصول اخلاقی صحیح پایبند شه؟ و لازمه که بگم مقاله کامل نیس. از اونجایی که دین رو بدون در نظر گرفتن مرجعیت الهی اش اصلا نمیشه توصیف کرد… چون هر توصیف و هر اظهار نظری بدون توجه به این بُعد ناقصه…
اما اگر مخاطب مطلب رو یک خداناباور بدونیم این مقاله میتونه براش مفید باشه! وگرنه مقالتون خیلی خیلی کُلیّه!
سلام
حقیقتش من فکر میکنم عقیدهی دینی من زیاد ربطی به این نوشته نداره و دوست دارم که اون رو پیش خودم نگه دارم. در حقیقت من سعی کردم که این مساله رو بیطرفانه بنویسم و باورهای خودم رو دخیل در نوشته نکنم (هرچند قبول دارم که این امر ممکن نیست). اما به هر حال تلاشم رو کردم.
در خصوص این قسمت از نظر شما:
منظور شما اینه که الان، دین، اصول اخلاقی صحیحی رو تبلیغ میکنه؟
به نظر من، انسان، در کل موجودِ اخلاقمداری هست و این موضوع تحت تاثیر دین و فرهنگ نمود خاصی پیدا میکنه. میخوام بگم که دین و فرهنگ، پایهی کار نیستند بلکه یک ضمیمهست که روی اون احساس غریزی قرار میگیره و با توجه به محتویاتش نور رو از زاویهی خاصی به اون احساس میتابونه. پایهی خودِ این رسم و رسومها که در نهایت تبدیل به دین و فرهنگ شده، احتمالا همین احساس غریزیِ ما به علاوهی خرد جمعیـه.
یک انسان، در کل دلش میخواد که وقتی توی آینه به خودش نگاه میکنه، حس خوبی نسبت به خودش داشته باشه و از طرفی چون موجود اجتماعیای هست، مغزش به روشی سیمپیچی شده که این حس خوب، به کرات در همکاری با اجتماع بهش دست بده. بحثش شاید خیلی پیچیدهتر از دانش من باشه، ولی حداقل نشون میده که جوامع اولیه، نیازی به دین نداشتند چون طبیعتْ انسان رو مجهز به تجهیزاتی کرده بوده که بتونه این اجتماعات رو بدون وجود پیچیدهای مثل دین مدیریت کنه.
تاثیر دین، توی ساخته شدن این تصویر، ثانویهست ولی در اکثر جوامع انکار ناپذیره و دلیل بسیاری از عشق و نفرتهاست، که حتی گاهی با پایهایترین احساسات آدمیزاد هم در تعارضه. مثلا یه دینی تلویحا میگه از پیروان فلان دین متنفر باش، ولی وقتی با یکی که فلان دین رو داره رفت و آمد میکنی، میبینی احساست نسبت بهش خوبه، اما دینت یه دستور دیگهای داده. اینجور تعارضها البته با توجه به تاریخچهی هر دینی توجیهپذیره اما وقتی شرایط عوض میشه، ممکنه که بیربط و یا حتی آسیبزننده بشه ولی وقتی تقدس به اون دین ضمیمه میشه، به هر حال اجرا میشه و میتونه تبعات بدی داشته باشه.
من فکر میکنم، اگه قرار باشه دنبال اصول اخلاقی بگردیم، بایستی یه پله عقبتر از دین رو نگاه کنیم. از طرف دیگه ارزشهای دنیای مدرن و مداراگری منتج از اونها از بسیاری از آموزههای دینیِ ادیان قدیمی، معقولانهتر و انساندوستانهتره. منکر جنبههای مثبت ادیان نیستم، اما طرفهای تاریکی هم داره که شاید در گذشته میشده توجیهشون کرد، اما امروزه؟ مطمئن نیستم.
در کل فکر میکنم که پیچیده شدن جوامع، نیازی رو باعث شده و این نیاز، در اون زمان به وسیلهی یک سری از رسوم برطرف شده. ولی همین آیینها هم تحت تاثیر شرایط، تکامل پیدا کردند تا به وجود پیچیدهای مثل دین رسیدیم.
بگذارید اینجور بگم. اگر فرض رو بر این بگذاریم که دین هم، در حقیقت برآمده از یک سری رسوم خیلی ساده، برای کنار هم نگهداشتنِ جامعه بوده، شاید در ابتدا اصلا نیازی به مرجع الهی، آسمانی نداشته. همونطور که شواهد هم نشون میده جایی توی تاریخ بشر و در مناطقی، این حیوانات بودند که نقش خدا رو بازی میکردند و شاید اگه همینطور به عقب برگردیم، خدایی در کار نبوده باشه. توی این زمینه کتاب «خاستگاه آزادی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی» یک سری ادعاهای جالبی داره که خوندنش خالی از لطف نیست.
شاید بد نباشه از یه قیاس استفاده کنم. وقتی ما انسان رو میبینیم، با وجود تمام پیچیدگیهایی که داره، با خودمون میگیم «به وجود اومدنِ این وجودِ پیچیده، بدون در نظر گرفتن آفریدگار، ممکن نیست» در صورتی که همین موجود، با مغزی که پیچیدهترین ارگان جهان هستی به شمار میاد، از اشکال بسیار بسیار سادهای از حیات به وجود اومده.
من فکر میکنم بحث دین هم همینه، و اتفاقا شاید بد نباشه که ابتدا الهی بودن اون رو، حتی موقت، کنار بذاریم، و ببینیم واقعا چی هست. اینجور شاید بتونیم از اون چیزی که ارائه میده و به جامعه کمک میکنه بیشتر استفاده کنیم و از اون چیزی رو که باعث جدایی بیشتر، تبعیض و در کل ضرر میشه، بگذریم.
خب، مقاله در اصل تلاش میکرد که ادعایی که بعضی از خداناباورها میکنند مبنی بر اینکه کاهش دینداری مساویست با افزایش رضایتمندی رو زیر سوال ببره و سعی کردم اون رو از اعتبار بندازم. اصلش همین بوده و فکر میکنم به اندازهی کافی بهش پرداختم. شما بفرمائید که کجاش ناقصه و نتونسته عنوان رو توضیح بده، تا اگر سوادم قد داد، تکمیلش کنم.
در ضمن اگه اطلاعاتی در درون خودش داره، نمیدونم چرا باید برای خداناباورها مفید باشد ولی برای بقیه نه.