نگاهی دوباره به طیفهای سیاسی
قبل از اینکه بحث را شروع کنم لازم است چند نکته را یادآور شوم. نخست مطالعات من محدود به چند سال گذشته است. تمام سعیام را کردهام که منابعی را به دست بگیرم که سوگیری کمتری نسبت به واقعیتهای دنیای سیاست و اقتصاد داشته باشند. با این حال بهتر است نظرات من با احتیاط خوانده شود.
دوم، دنیای سیاست، دنیای پردههای مختلف خاکستریهاست. غلط یا درست مطلقی وجود ندارد، یا حداقل من تا به حال به آن برنخوردم. هر ایده نقاط قوت و ضعفی دارد؛ با این حال در عمل بعضی از ایدهها برای جامعه فاجعهبار بوده و بعضی رفاه و بهروزی را، با وجود تمام کاستیهایشان، بهتر از انواع دیگر به ارمغان آوردهاند. اینجا هم تلاش من برای پررنگتر کردن خطوط مبهم جهتگیریهای سیاسی بوده و نتایجی که میتوانند به بار بیاورند؛ چیز مطلقی وجود ندارد.
سوم، قیاسهای من با تکیه به مثالهاییست که اتفاق افتاده. برای نمونه، تفاوتِ ایدههای نازیسم و کمونیسم روی کاغذ بسیار زیادند، با این حال بررسی من بیشتر متمرکز بر نتایج عملی آنهاست.
چهارم، مدلهای ارائه شده هیچکدام بینقص نیستند، بلکه بعضی از آنها بازتاب موثقتری از واقعیت را به نمایش میگذارند.
فراتر از یک خط مستقیم
در مناقشات سیاسی، بدون شک شما هم به اصطلاح چپ و راست برخوردهاید. انگار همه چیز به این دو سمت تقلیل پیدا میکند. درک ایدئولوژیهای مختلف روی یک خط، مسأله را ساده کرده؛ شاید بیش از اندازه ساده. انتهای یک طرف را برای کمونیسم/سوسیالیسم انقلابی رزرو میکنیم و طرف دیگر را برای فاشیسم. بقیه را هم بینشان میچینیم. اما چرا ایده خط مستقیم گمراهکننده است؟ به این خاطر که وقتی روی ایدههای دو سمت انتهایی طیف ریز میشویم، به جای اینکه تفاوتها پررنگتر شوند، و شباهتها کمرنگتر، میبینم دقیقا برعکسش اتفاق میافتد؛ فاشیسم شبیه به کمونیسم میشود. و این همان چیزیست که این نمودار را گمراهکننده میکند.
اجازه بدهید نظریههای مختلف را بررسی کنیم و ببینیم کدامشان بهتر و واضحتر گرایشات یک فرد را نشان میدهد.
۱. طیف سنتی
این نمودار، همان چیزیست که تا اینجا دربارهاش صحبت کردیم. یک خط که معمولا از قرمز (سمت چپ) به انتهای آبی (سمت راست) میرسد. یک طرف کمونیسم/سوسیالیسمِ انقلابی که بر مالکیت جمعی و توزیع مجدد ثروت و… تاکید دارد و در طرف دیگر فاشیسم یا فرمهایی مثل نازیسم که بر ملیگرایی، سلسلهمراتب و…
وسط طیفْ لیبرالها و محافظهکاران و میانهروها قرار میگیرند که در تلاش برای ایجاد یک تعادلْ نسبت به ایدههای رادیکال هستند.

این مدل، ساده و شهودیست، و هر تازهکاری میتواند خودش را در جایی از این طیف تصور کند؛ اما گمراهکننده هم هست. هم اینکه دو انتهای رادیکالِ طیف با هم شباهتهای زیادی دارند، هم اینکه وقتی کسی خودش را با افراد دیگر در جایِ مشابه طیف مقایسه میکند، متوجه تناقضات و اختلافات شدید عقاید و باورهایشان میشود. مثلا کسی که خودش را روی نقطه محافظهکار میبیند، اگر خودش را با یک محافظهکار دیگر مقایسه کنه، تفاوتها برایش آزاردهنده میشود.
پس سادهست، ساده شروع میشود، و برای آغاز فراگیری طیفهای سیاسی مفید است؛ ولی بعدش با یادگیریِ بیشتر گمراهکننده میشود و شخص را گیجتر میکند چرا که قضیهای پیچیده را بیش از اندازه ساده کرده است. اینجاست که نعل اسب وارد میشود.
۲. نعل اسب: همگرایی انتها
اینجاست که نظریه نعل اسب وارد کارزار میشود. این مدل، دیگر یک خط مستقیم از راست به چپ نیست، بلکه انتهای دو سمت را مثل نعل اسب به هم نزدیک میکند. به تصویر زیر نگاه کنید.

این نظریه با توجه به شباهتهای دو انتهای طیف و تفاوتهایشان با مرکز، به نظر منطقیتر میرسد. کمونیسم و نازیسیم (به عنوان شکلی از فاشیسم) با وجود اینکه در ظاهر با هم متفاوتاند ولی در اهدافشون برای کسب قدرت و کنترل روی جامعه بسیار به هم شبیه هستند. هر دو جمعباورند و با فردگرایی میانهای ندارند. تفاوتهایشون در ایده کم نیست، اما وقتی اجرا میشوند، تقریبا شبیه به هم عمل میکنند.
این نظریه، که توسط متفکرانی مانند ژان-پیر فای در دهه ۱۹۷۰ محبوب شد، استدلال میکند که با رادیکال شدن ایدئولوژیها، آنها دیگر مخالف هم نیستند بلکه شروع به تقلید از یکدیگر میکنند. کمونیسم چپ افراطی و نازیسم راست افراطی نقاط مقابل هم نیستند بلکه مثل انتهای نعل اسب بیشتر و بیشتر به سمت همدیگر کشیده میشوند.
در عمل هم نازیسم، پاسخی بود به کمونیسمِ در حال گسترشِ قرن بیستم؛ از همان جنس، با تکیه بر خصوصیات مشابه در اجرا. در DNA هر دو ایده، شباهتهای بیچون و چرایی مثل اقتدارگرایی، کنترل دولتی، تمامیتخواهی، سرکوب آزادیها و نگاهی آرمانی، حتی به قیمت جان تعداد بیشماری انسان وجود دارد. نمونههای عملی این ایدهها، انسان را نه به عنوان موجودی دارای حق طبیعی، که به چرخدندههای یک ماشین بزرگ برای رسیدن به هدف «والا» تقلیل میدهند.
برای روشن شدن موضوع، بیایید آنها را بهصورت رودررو مقایسه کنیم:
| جنبه | کمونیسم (چپ افراطی) | نازیسم/فاشیسم (راست افراطی) | چرا همگرا میشوند (اثر نعل اسب) |
|---|---|---|---|
| قدرت دولت | مالکیت کامل دولتی بر تولید؛ برنامهریزی مرکزی بازارها را حذف میکند. | اقتصاد هدایتشده توسط دولت؛ شرکتها اهداف ملی را دنبال میکنند، بازار آزاد واقعی وجود ندارد. | هر دو عدم مداخله دولت در اقتصاد را رد میکنند و خواستار کنترل متمرکز برای دستیابی به “برابری” یا “پاکسازی” هستند. |
| حقوق فردی | از هرکس بر اساس توانایی، به هرکس بر اساس نیاز — اما مخالفان بهعنوان «ضد انقلاب» پاکسازی میشوند. | قدرت از طریق وحدت — اما اقلیتها و مخالفان بهعنوان تهدید برای جامعه حذف میشوند. | فرسایش آزادیها: سانسور، پلیس مخفی، و اردوگاههای کار اجباری/گولاگ برای هر دو. |
| دیدگاه آرمانی | جامعه بیطبقه از طریق انقلاب؛ بینالمللیگرا. | امپراتوری پاک از نظر نژادی از طریق فتح؛ فوقالعاده ملیگرا اما با جاهطلبیهای جهانی. | هدف وسیله را توجیه میکند: هر دو بهشت را وعده میدهند اما با خشونت و تبلیغات آرمانشهر را ارائه میدهند. |
اینها تصادفی نیستند. همانطور که هویداست، فاشیسم و کمونیسم هر دو کنترل عظیم دولتی را طلب میکنند؛ اقتدارگرایی، سانسور، مقررات اقتصادی، و آزار و اذیت سیاسی و…
البته استثناهایی وجود دارد. آنارشیسم خالص کمونیستی ممکن است لیبرتاریانی بماند؛ اما در عمل، اجرای رادیکال، آن را به سمت اقتدارگرایی خم میکند. به هر حال روی زمین سفت واقعیت زندگی میکنیم.
نعل اسب بینقص نیست؛ منتقدان میگویند که تفاوتهای عمیقی مثل برابریطلبی یا آنارشیسم خالص کمونیستی و نخبهگرایی فاشیسم در این نظریه نادیده گرفته میشود.
۳. بیدولتی تا اقتدارگرایی
به نمودار زیر نگاه کنید:

این نمودار، تفاوتها را از منظر دخالت دولتی و اقتدارگرایی نشان داده. سمت چپ از آنارشیستها شروع شده. این دسته بیدولتی را ترجیح میدهند و دولت را در هر صورت شر مطلق قلمداد میکنند. در قدم بعدی به لیبرترینها رسیده. این آزادیخواهان، دولت را شرِ ضروری قلمداد میکنند؛ به همین خاطر آن را کوچک و دستش در امور را کوتاه میخواهند. در ایستگاههای بعدی به ترتیب محافظهکاران، جمهوریخواهان، دموکراتها، سوسیالیستها و فاشیستها/کمونیستها قرار میگیرند.
این نمودار، میزان اقتدارگرایی دولت، که شاید مهمترین مسأله در تصمیمگیریهای مختلف از جمله تصمیمات اجتماعی و اقتصادیست را تشریح و به درستی کمونیست و فاشیست را یک کاسه میکند. تبعات فاجعهبار هر دو ایدئولوژی نشان میدهد که برآورد این نمودار در واقعیت بسیار دقیقتر از نمونه سنتی آن است.
درست است که این تصویر هم نقایصی دارد و تفاوتهای کلیدی مثل لزوم سلسلهمراتب نژادی در نازیسم در مقابل مبارزه طبقاتی کمونیسم (که در عمل متناقض با ادعاهایش بود) را نشان نمیدهد، اما به خوبی میزان دخالت دولت در امور را به تصویر میکشد؛ و چرا لقمه را دور سرمان بچرخانیم؟ سیاست به همین منظور توسعه پیدا کرده؛ سیاست در حقیقت تعیینکننده میزان دخالت دولت در امور مختلف است.
۴. مدل چهارضلعی: افزودن بُعد دوم
به این نمودار دو محوری نگاه کنید:

محور افقی تمایلات شخص در خصوص مسائل اقتصادی را میسنجد و محور عمودی به مسائل اجتماعی مربوط است. اینجاست که ایدههای چپها (آنهایی که در دنیای سیاست چپ خوانده میشوند) دقیقا روی محور افقی در سمت چپ قرار میگیرند و هر چقدر به سمت راست میرویم ایدههای راستگرایانه، که خواستار کاهش نفوذ دولت در اقتصاد هستند نمایانتر میشود.
پس تا اینجا شد:
- افقی (اقتصادی): چپ (مداخله بیشتر دولت، تمرکز بر برابری) در مقابل راست (بازارهای آزاد بیشتر، تمرکز بر حق مالکیت شخصی).
- عمودی (اجتماعی): لیبرتاریانیسم (آزادیهای شخصی، اقتدارگرایی کمتر دولت) در پایین، در مقابل اقتدارگرایی (کنترل، سنت) در بالا.
روی این نمودار هرچقدر به سمت بالا حرکت میکنیم، دخالت دولت در امور اجتماعی بالاتر میرود. این دخالتها معمولا با دخالت در امور اقتصادی هم همراه است. به عبارتی این باور وجود دارد که با کوتاه شدن دست دولت از اقتصاد، نهادهای مستقل شروع به پا گرفتن میکنند و همین موضوع قدرت جامعه در مقابل دولت را افزایش میدهد. اینجاست که یک دولت اقتدارگرا، در مقابل آزادیهای اقتصادی قد علم کرده و در امور اقتصادی، برای ثباتِ سیاسی خودش، دخالت میکند.
وقتی به سمت سیاستهای اقتصادی راستگرایانه حرکت میکنیم که بر آزادیهای اقتصادی و دخالت کمتر دولت تأکید دارد، بهتدریج از اقتدارگرایی فاصله میگیریم. این فرآیند ممکن است تدریجی باشد؛ دولتی اقتدارگرا با رویکرد توسعهگرایانه ممکن است ابتدا به اقتصاد آزاد روی خوش نشان دهد و به مرور قدرت خود را به جامعه واگذار کند، که در نمودار به صورت حرکت به سمت پایین در محور عمودی دیده میشود. اما اگر این دولت تمایل به حفظ اقتدارگرایی داشته باشد از ایدههای راستگرایانه که نتیجهاش توسعه است دست خواهد کشید، چرا که آب این دو جریان در یک جوی نمیرود. این نتیجه لزوماً آنی نیست و بنا به نظر فرادستان میتواند متوقف یا تسهیل شود.
برعکس این قضیه هم صادق است. دخالت بیشتر دولت در امور اقتصادی به بهانههای مختلف مثل توزیع ثروت، مالکیت بر ابزار تولید و… قدرت جامعه را کاهش میدهد و آن جامعه به مرور زمان حتی اگر جامعه آزادی باشد و در محور عمودی در قسمتهای پایین قرار داشته باشه، به سمت یک جامعه بستهتر و دولت اقتدارگراتر حرکت خواهد کرد. اینجا دقیقا همانجاییست که غایت چپگرایی خطرش را افزایش میدهد: دولتِ اقتدارگرا و خطر استبداد. البته بیخیالی تدریجی جامعه نسبت به از دست دادن قدرتش، و تکیه و اعتماد کامل به دولت برای انجام درستِ کارها، شاید بخشی از حس مسئولیتگریزی بشر باشد که این خطر را تقویت میکند.
البته لازم است به کشورهای اسکاندیناوی اشاره کنم. در این حوزه، دولتها به ظاهر سوسیالیستی و دست چپی هستند، اما دولتها با وجود اختیارات به سمت اقتدارگرایی پیش نرفتهاند. دلیل این امر البته سیاستهای اقتصادی آنهاست. مثلا در دانمارک نرخ مالیات بالاست، و خرج دولت زیاد است؛ رفاه عمومی به این واسطه بالا رفته، و دولت به ظاهر چپگراست، اما وقتی به سیاستهای کلان در خصوص مالکیت شخصی نگاه میکنیم، یک اقتصاد راستگرا نمایان میشود.
دولتها معمولا درآمد مستقلی برای خودشان ندارند در نتیجه برای کشورهای این منطقه، تامین رفاه عمومی نیاز به ثروتسازیِ بیشتر دارد. این ثروتسازی بارزهٔ اقتصاد کاپیتالیستیست. به عبارتی تقریبا در تمام بخشهای دیگر به غیر از نرخ مالیات، سیاستها بر مالکیت خصوصی و کوتاه کردن دست دولت در امور اقتصادی کسب و کارها خبر میدهد. رویهای دست راستی. به عبارت سادهتر، کشورهایی مثل دانمارک، تنها مالیاتستانی و توزیع این ثروت در قالب بستههای رفاهی را از سیاستهای دست چپی قرض گرفتهاند. شخصا بر این باورم که حتی همین سیاستهای به ظاهر بیآزار هم صدمهٔ خودش را به آزادیها، به خصوص از نوع اقتصادی، در این کشور زده و خواهد زد. نگاهی به تولد استارتآپهای میلیارددلاری بین آمریکا و کشورهای اروپایی، این نمود را واضحتر بیان میکند.

با این حال نباید از خطرات راستگرایی افراطی نیز غافل شد. بازار کاملاً آزاد مستعد شکلگیری انحصارات است؛ بنگاههای اقتصادی بزرگ میتوانند به مرور آنچنان قدرتمند شوند که نه تنها رقابت را از بین ببرند، بلکه با نفوذ در عرصه سیاست، حقوق و امتیازات ویژهای برای خود فراهم کنند. این امر در عمل نوعی مداخله پنهان و غیررسمی در تصمیمگیریهای سیاسی ایجاد میکند و به تدریج آزادی اقتصادی مورد نظر را تضعیف خواهد کرد. از سوی دیگر، جریانهای راستگرا معمولا دست دولت در امور اقتصادی را کوتاه میخواهند و گاهی ممکن است در خصوص سایر امور، مثلا از مسیر محافظهکاری اجتماعی یا مذهبی به سوی اقتدارگرایی متمایل شوند؛ در چنین شرایطی، حتی با وجود دولتی کوچک، فشارهای فرهنگی و اجتماعی میتواند آزادیهای فردی را محدود کند. بنابراین همانطور که چپ افراطی با تمام شعارهایش در نهایت بستر اقتدارگرایی را مهیا میکند، راست افراطی نیز در صورت بیتوجهی میتواند به تهدیدی تبدیل شود که جامعه و در نهایت جریانهای راستگرا، با توجه به تضاد اقتدارگرایی و آزادیهای اقتصادی، قربانی آن باشد.
نکته دیگر اینکه به طور کلی باید در نظر داشت که نظم بازار اگرچه راه را برای توسعه و آزادی باز میکند، اما در جاهایی توان یا تمایلی به تنظیم خود ندارد. به غیر از انحصارات، به آلودگی، امنیت ملی، زیرساختهای لازم و مواردی از این دست میتوان اشاره کرد.
به نمودار زیر نگاه کنید. این خط موربی که به نمودار چهار ضلعی اضافه کردم گرانش بالایی دارد. شما چه روی محور عمودی چه روی محور افقی حرکت کنی، در نهایت به سمت این خط مورب متمایل خواهی شد. به عبارتی، سیاستهای هر دولت در هر کجای این نمودار قرار بگیرد، در مدت زمان نهچندان درازی، خودش را به این خط مورب نزدیکتر خواهد کرد. حالا اینکه حرکت به سمت خط مورب عمودی، افقی یا مایل باشد، بستگی به میزان تمایل فرد/جامعه برای واگذاری اختیارات خودش دارد. به عنوان مثال، یک آزادیخواهِ چپ در نهایت با خارج شدن از سردرگمی یا باید به چپ بودنش بچسبد، یا آزادیخواهی و کمکردن اختیارات دولت. اگر به چپ بودنش بچسبد، با یه حرکت عمودی به سمت اقتدارگرایی دولتی خواهد رفت. اگر آزادیخواهی برایش اولویت داشته باشد، با یک حرکت افقی به سمت خط مورب در نهایت جذب میشود. و خب همه اینها بستگی به قربانی کردن خواستههای و ایدههایش برای نزدیکتر شدن به واقعیتهای جاری دارد. این حرکت میتواند افقی، عمودی یا بین این دو باشد؛ در غیر اینصورت و اگر تمایلی به قربانی کردن هیچکدام را نداشته باشد و همزمان با این خط مورب فاصله زیادی داشته باشد، باید گفت که این شخص سردرگم است و در زمین واقعیت زندگی نمیکند.

در ایران بنا به مشاهدات خودم، و احتمالاً در بسیاری دیگر از نقاط دنیا، این سردرگمی نمودِ واضحی از خود به نمایش گذاشته است. وقتی با مردم صحبت میکنیم، بیشتر آنها دولت را مقصر اوضاع اقتصادی میدانند. تا اینجا من هم موافق هستم. شخصاً فکر میکنم دخالت همه جانبهٔ دولت در اقتصاد نتیجهای غیر از این ندارد. اما وقتی در خصوص راه چاره از ایشان سوال میکنیم، درصد قابل توجهی باز هم دولت را موظف به پیدا کردن راهحل میدانند.
دیدگاه متمایل به چپ جامعه برای انتظار از دولت، دقیقا معادل تقدیم اختیارات بیشتر به دولت است. هرچقدر این اختیارات بیشتر شود، روی محور عمودی ما به سمت بالا حرکت خواهیم کرد. چه بخواهیم چه نخواهیم چپگرایی در نهایت به اقتدارگراییِ بیشتر ختم خواهد شد؛ و اقتدارگرایی بیشتر آزادیهای بیشتری را سلب میکند. در کشوری که آزادیها گرفته شده باشد، انحصارها شدت میگیرد و انگیزه افراد برای تولید، سرمایهگذاری یا شروع یک پروژه (استارتآپ) افول میکند و در نتیجه سرعت موتور اقتصاد و رشد اقتصادی رو به کاهش و حتی توقف خواهد گذاشت.
در طرف دیگر که دخالت دولت به حفظ نظم و امنیت خلاصه میشود، و مالکیت خصوصی تقویت شده و جای دخالت دولتی را میگیرد، انگیزه اقتصادی برای سرمایهگذاری، تولید ثروت و رشد اقتصادی بالاتر میرود. اینجا جامعه مسئولیت بیشتری در قبال سعادت خودش پیدا خواهد کرد و اختیارات دولت کمتر میشود. با کم شدن اختیارات دولت در محور عمودی به سمت پایین و جامعه آزادتر حرکت خواهیم کرد. در نهایت این قدرتِ بیشتر و بیشتر جامعه که هزینهاش قبول کردنِ مسئولیت است، به آزادی سیاسی/اجتماعی بیشتر ختم خواهد شد. البته خطرات یک دولت به شدت راستگرا همانطور که پیشتر گفتم نبایستی نادیده گرفته شود.
بیایید نمودار بالا را ۴۵ درجه پادساعتگرد بچرخانیم. خط زرد، تبدیل به یه خط مستقیم از چپ به راست میشود. اگر این خط را جایگزین طیف سنتی کنیم، مفهوم چپ، راست و میانه بودن با واقعیتهای دنیای سیاست همخوانی بیشتری خواهد داشت.

این خط مورب، وسواس امثال فون میزس در خصوص دو گانه سوسیالیسم و کاپیتالیسم را بهتر نشان میدهد؛ چرا که این خطِ پُرجاذبه هرچقدر هم یک نفر به عنوان حامی دخالتهای دولتی، آزادیخواه باشد، خواهناخواه شخص را به سمت خودش متمایل میکند.
اگر خواستید خودتان را بسنجید، از این پیوند میتوانید به نسخه فارسی این تست دسترسی پیدا کنید. فقط این نکته را در ذهنتان داشته باشید که اگر با دنیای سیاست و اقتصاد آشنایی ندارید، احتمالا جوابی که میگیرید گمراهکننده خواهد بود. حداقل دو سه سالی باید وقت برای یاد گرفتن انواع ایدئولوژیها و ایدههای مختلف بگذارید تا بتوانید سوالات را به صورت شفاف ببینید و جوابهای قاطع بر اساس جهانبینی که با مطالعه به دست آوردید برایشان داشته باشید.
حتی قبل از انجام تست هم میتوانید حدود قرارگیری خودتان را تشخیص بدهید. اصلا تخمین اینکه در کجای این نمودار قرار میگیرید و مقایسهش با نتیجهای که میگیرید، میتواند شاخص خوبی برای نشان دادن میزان سردرگمی/خاطرجمعی شما از جهانبینی اقتصادی/اجتماعیتان باشد.
سلام
خوشحالم بعد از سال ها برگشتی
آشنا شدن با بلاگت نقطه عطفی در زندگی من بود در دوران دبیرستان
دوست دار تو، علی