دانشگاه بروم یا نروم

دانشگاه بروم یا نروم
پیام مدیر: تولید محتوای خوب، نیاز به زمان، تخصص، و انرژی دارد و در یک کلام هزینه‌بر است. ما در ایلولا با نگارش، گردآوری و یا ترجمه‌ی دست اول مطالب از منابع موثق و قابل اتکاء، تلاش می‌کنیم تا محتوایی ارزشمند را عرضه کنیم. امیدواریم که از مقاله لذت ببرید!

چند روز پیش دوستی از من سوال کرد که آیا دانشگاه بروم یا نروم. همین سوال کافی بود تا ذهنم برای مدتی پیرامون این موضوع و خاطرات گذشته چرخ بزند. اگر شما هم این سوال برای‌تان پیش آمده که «آخرش دانشگاه بروم یا نروم» بد نیست که با من همراه شوید. اول از همه به ایلولا خوش آمدید. قرار است بلندبلند فکر کنم؛ این افکار تحت تاثیر تجربیات من هستند و مطمئنا گفتن مقدمه‌ای از آنچه بر من گذشته می‌تواند موضوع را روشن‌تر کند تا شما برای خودتان تصمیم بهتری بگیرید.

پادکست

اگر حال خواندن نوشته را ندارید، چطور است که آن را از طریق پخش‌کننده‌ی زیر گوش کنید!

دانلود پادکستِ این پست از طریق مدیافایر (کلیک کنید)

من و دانشگاه

با اینکه آرزوی پدرم این بود که من به دانشگاه بروم(فاکتور ۱)، خودم حسش را نداشتم. برای همین درس خواندن را جدی نمی‌گرفتم و کل مطالعه‌ی من برای دانشگاه خلاصه شد به ۱۲ ساعت فیزیک ۲.

یک روز تصمیم گرفتم درس بخوانم و از ساعت هشت صبح تا هشت شب فیزیک خواندم. البته بین مطالعه، استراحت هم کردم. شاید این رکورد من در طول عمرِ سی و اندی سال باشد.

از فردا نشد که دیگر درس بخوانم و همان ۱۲ ساعت شد توشه‌ی کنکور. خودم امیدی به قبولی در دانشگاه نداشتم چرا که دوستانم را می‌دیدم که چطور درس می‌خوانند و می‌دانستم که من هیچوقت حال و حوصله‌ی این مدل فرو رفتن در کتاب و کلاس را ندارم.

کنکور سال ۸۳. رتبه‌ی سراسری‌ام افتضاح شد و بالاتر از ۵۰ هزار شدم. سر جلسه آنقدر زود بلند شدم که مراقب اجازه‌ی خروج را به من نداد. اصلا استرس نداشتم و کاملا عادی بودم. می‌دانستم که قبول نمی‌شوم ولی متقاضی‌های دیگر هر کدام به نحوی دلشوره داشتند. قشنگ می‌توانستم از رفتارهایشان بخوانم.

این از سراسری. کنکور دانشگاه آزاد هم به همین منوال گذشت. هنوز لرزیدن کنار دستی‌ام را یادم است. یک برگه‌ی دعا دستش بود و می‌خواند و می‌لرزید. من؟ انگار نه انگار.

وقتی روزنامه‌ی فرهیختگان، اگر اشتباه نکنم، را گرفتم، می‌دانستم که قبول نشده‌ام. سرسری نگاه کردم و گفتم اسمم نیست. چند ساعت بعدش دوستم زنگ زد و تبریک گفت. اسم من با پسوند بود و مثل اینکه کمی آن‌طرف‌تر را هم بایستی نگاه می‌کردم.

جا خوردم. پدر و مادرم خیلی خوشحال شدند ولی من از ته دلم راضی نبودم. دلم می‌خواست که قبول نمی‌شدم. مثل اینکه این استرس‌نداشتن از درس‌خواندن برای قبولی در دانشگاه مهم‌تر است. و البته با اطلاعاتی که از مغز کسب کرده‌ام می‌دانم که چقدر این موضوع اهمیت ویژه‌ای دارد. می‌خواهم بگویم از هوش نبود، از شرایط بود که قبول شدم.

به هر حال ثبت‌نام کردم و وارد دانشگاه شدم. برای منِ درس‌نخوان (فاکتور ۲)، دانشگاه جای مناسبی نبود. از همان ترم اول فهمیدم که به روشی که ده دوازده سال درس خوانده‌ام نمی‌شود که در دانشگاه هم درس خواند.

ترم اول و دوم مشروط نشدم و واحدها را پاس کردم ولی چیزی دستگیرم نمی‌شد. من یاد گرفته بودم که سر کلاس یاد بگیرم و خانه محل استراحتم باشد، ولی در دانشگاه استاد فقط سرسری می‌گفت و می‌رفت. با طبیعت من جور در نمی‌آمد (فاکتور ۳).

اگر اشتباه نکنم ترم سوم سر کلاس وصایای امام بود که بلند شدم (فاکتور ۴)، از کلاس خارج شدم و دیگر دانشگاه نرفتم. اول ترم چهار، برای انتخاب واحد به دانشگاه رفتم. اگر اشتباه نکنم در آن هم‌همه و شلوغی صف‌های انتخاب واحد، به سرعت ۶ واحد برداشتم و فلنگ را بستم. چند وقت بعد نامه‌ای از دانشگاه آمد که بایستی واحدهای بیشتری برای یک ترم بردارم، محل نگذاشتم تا نامه‌ی بعدی آمد و گفت بایستی برای انصراف به دانشگاه برم.

انصراف دادم و تمام!

تا یادم نرفته این را هم اضافه کنم. کامپیوتر نداشتم ولی همان تجربه‌های کوتاه با بیسیک در کارگاه دبیرستان و بازی‌های کامپیوتری در دیدارهای به‌ندرتمان از منزل دایی، من را مجذوب این وسیله‌ی جادویی کرده بود. تشویق دوست دبیرستانی هم مزید بر علت شده بود. رویای کامپیوتر در سر داشتم و شب‌ها خوابش را می‌دیدم. اواخر ترم یک بود که برادرم کامپیوتر خرید. کار کردن با کامپیوتر، به مشکل خوردن و حل کردنش و چالش‌هایی که پیش روی منِ خام بود جذاب بود. گاهی روزها به یک برنامه ور می‌رفتم تا راه‌حل پیدا کنم. و این پیدا کردن راه‌حل، درست مثل مسائل ریاضی که حل کردنشان از بچگی برایم شیرین بود، به دلم می‌نشست. ولی خب همین هم عاملی برای زده شدنم از دانشگاه بود (فاکتور ۵).

کامپیوتر نداشتم و خب مشخص است که به تبعش وضع مالی خیلی خوبی. هزینه‌های دانشگاه آزاد هم سنگین بود، به خصوص برای مهندسی مکانیک (فاکتور ۶). هرچند پدرم هیچوقت از این بابت چیزی به من نگفت ولی سنگینی این بار را حس می‌کردم. بچه بودم ولی احمق؟ نه! تازه هجده سالم شده بود و هجده سال آن سال‌ها به خدا ده ساله‌ی این روزها هم نمی‌شود (فاکتور ۷)!

این سیستم آموزشی هم که کم سوراخ ندارد (فاکتور ۸)!

چند روز بعد از اینکه انصراف دادم، مشغول فروشندگی شدم و هنوز که هنوز است فروشنده‌ام.

برای یک تصمیم، هزار و یک قطعه بایستی کنار هم چیده شود تا آقای مغز کاری را انجام دهد یا ندهد. فاکتورهای پیدا و پنهان. آن‌هایی که من دیدم این‌ها بودند و اگر بخواهم در خصوص چرایی هر کدام صحبت کنم خودش یک کتاب می‌شود. ولی براساس این فاکتورها سعی می‌کنم شما را راهنمایی کنم که آیا دانشگاه بروید یا خیر.

دانشگاه بروم یا نروم؟

دانشگاه برم یا نرم

اول این فاکتورها را کنار هم می‌گذارم و یکی یکی بررسی می‌کنم و در آخر نتیجه‌ی کلی را در قالب چند جمله تقدیم حضورتان می‌کنم.

فاکتور ۱) شما به دنیا نیامده‌اید که آرزوهای محقق‌نشده‌ی پدر و مادرتان را محقق کنید. آن‌ها مطمئنا صلاح شما را می‌خواهند، ولی جای شما نیستند. اگر به زور پدرتان پزشکی-جراحی بخوانید در حالی که دیدن خون حال‌تان رو منقلب می‌کند به نظرم ظلم بزرگی به خودتان کرده‌اید. احترام بگذارید، کمی هم سوری سر خم کنید ولی ببینید خودتان کجای این زندگی ایستاده‌اید و چه چیزی از آن می‌خواهید.

فاکتور ۲) درس‌خوان هستید؟ با خودتان فکر کنید و ببینید آیا می‌خواهید واقعا درس بخوانید یا دانشگاه رفتن را برای پرستیز، کلاسش و یا… می‌خواهید. نظر من این است که اگر درس‌خوان هستید وقت خودتان را برای دانشگاه تلف کنید. استادها چیز دندان‌گیری یاد نمی‌دهند اگر خودتان آستین بالا نزنید.

فاکتور ۳) طبیعت شما با نوع درس دادن استادها جور در می‌آید؟ الان را نمی‌دانم ولی آن زمان که من دانشجو بودم، استاد فقط درس می‌داد و از تعامل سر کلاس خبری نبود. البته تعامل به معنی آن تحقیق افتضاح من سر کلاس تنظیم خانواده نیست، بلکه درس دادن به روشی پویا که دانشجو در حین آموزش کاملا درگیر شود. اگر مثل من هم درس‌نخوان هستید و هم با این مدل کلاس‌ها مشکل دارید، دانشگاه رفتن سختتان خواهد شد.

فاکتور ۴) درس‌های بی‌ربط به رشته‌تان در دانشگاه عین علف هرز سر راه‌تان سبز خواهد شد. انگیزه برای گنجاندن این درس‌ها را نمی‌فهمم چرا که مطالب آن‌ها نه به کارمان می‌آید نه حتی یک کلمه از آن‌ها در ذهنمان می‌ماند، به هر حال بایستی برای پاس کردنشان کفش آهنی بپوشید چرا که این درس‌ها بدجوری روی اعصاب مانور می‌دهند. توی گنجه را نگاه کنید؛ اگر کفش آهنی دارید برای کنکور اقدام کنید.

فاکتور ۵) علاقه نقش بزرگی را در این بین ایفا می‌کند. دوستی دارم که مهندس عمران است و در یک شرکت هواپیمایی کار می‌کند. دوستی دارم که مهندس IT است و نان و پنیر پیتزا پخش می‌کند و دوستی دارم که کارشناسی ارشد اقتصاد دارد و فلافل می‌فروشد. اگر علاقه نباشد، شما پیگیر چیزی که یاد گرفته‌اید نخواهید شد و احتمالا وقتتان را در دانشگاه هدر داده‌اید. البته اگر در آینده بتوانید شغلی متناسب با آن چیزی که به آن علاقه ندارید و درسش را خوانده‌اید پیدا کنید به شما تبریک می‌گویم چرا که در این صورت کل عمرتان را صرف چیزی کرده‌اید که دوست ندارید و هدر رفته‌اید. صرفا به آینده‌ی شغلی فکر نکنید. نمی‌گویم مهم نیست ولی تمام ماجرا هم نیست. البته از طرف دیگر گزینه‌هایتان را هم زیاد محدود نکنید. یک کشش کوچک هم کار راه‌انداز است ولی اگر هیچ کششی به سمت چیزی که، در ستون‌های مرتبط با انتخاب رشته می‌نویسید، ندارید، فکر می‌کنم که در حال خطا رفتن هستید.

فاکتور ۶) نیم‌نگاهی به جیب خودتان و پدرتان داشته باشید. دنیا آنقدرها منصفانه طراحی نشده که فکر کنید به راحتی می‌توانید صرفا به خاطر علاقه انتخاب کنید. پول این روزها نقش پررنگی را دارد؛ تا جایی که درصد زیادی از دانشجوها صرفا پول و آینده‌ی شغلی را به عنوان تنها فاکتور تعیین‌کننده می‌بینند و براساس آن انتخاب رشته می‌کنند. خب درسی که فقط به خاطر این فاکتور خوانده شده باشد، احتمالا زندگی شادی را برای‌تان رقم نمی‌زند. به عبارتی با دست خودتان در حال نابود کردن تمام آینده‌تان هستید (برای چرایی‌اش به فاکتور قبل مراجعه کنید). ولی خب نمی‌شود وضع مالی فعلی‌تان را هم به کل نادیده بگیرید.

فاکتور ۷) اگر سال اول قبول نشدید، به نظرم بهتر. به عنوان کسی که میانه‌ی نیمه‌ی اول سال به دنیا آمده بود و سال اول دانشگاه قبول شده بود، برای دانشگاه خیلی بچه بودم. البته گفتم هجده ساله‌های سال ۸۳ واقعا بچه بودند. الان را نمی‌دانم. به هر حال یک سال هم یک سال است و فکر کنم اگر کمی دندان روی جگر بگذارید، هم بهتر می‌توانید درس بخوانید (با تنش کمتر) و هم اینکه برای دانشگاه کمی بالغ‌تر می‌شوید.

فاکتور ۸) بسیاری از مطالبی که ما در طول دوره‌ی مدرسه و دانشگاه یاد می‌گیریم، نه به کارمان می‌آید و نه حتی به یادمان می‌ماند. هرچند با توجه به طبیعت ما انسان‌ها نمی‌شود یک نسخه برای همه پیچید، ولی روشن است که سیستم آموزشی ما برای اکثریت کار نمی‌کند. به این سیستم دل نبندید وگرنه یک مهندس IT می‌شوید مثل دوست من که خودش می‌گوید فقط بلد است کامپیوتر را روشن کند. اینکه چطور مدرک مهندسی دارد را خدا و متصدیان آموزش عالی می‌دانند. این مدارک به نظرم ارزششان را از رابطه‌هایشان می‌گیرند وگرنه ثابت‌کننده‌ی هیچ مهارتی نیستند. به عبارتی اگر کسی به من بگوید مدرک فوق لیسانس فلان را دارم، ابدا فکر نمی‌کنم که در آن زمینه دارای مهارت خاصی باشد. پس این مدارک به چه دردی می‌خورد وقتی ثابت‌کننده‌ی مهارتی نیستند؟ مقامات هم به خوبی این موضوع را می‌دانند ولی برای اینکه اعتبار چیزی که ساخته‌اند زیر سوال نرود، آن را در ادارات و شرکت‌ها به عنوان امتیازی برای ثبت‌نام می‌دانند (اینکه چرا شرکت‌های خصوصی هم از آن تبعیت می‌کنند را دیگر نمی‌فهمم!) شخص، با مدرک بی‌ربط به سِمَتی در می‌آید و استخدام می‌شود که هیچ شناختی نسبت به آن ندارد. حقوق همین شخص به خاطر مدرک بی‌ربطش افزایش پیدا می‌کند و در کل این رشته سر دراز دارد. سیستم آموزشی ما سوراخ زیاد دارد، ولی خب به لطف بعضی‌ها فعلا این سوراخ‌ها به زور چوب‌پنبه پر شده است. شاید طولی نکشد که این مدرک‌ها به کل اعتبارشان را از دست بدهند و مهارت واقعی من و شما تعیین‌کننده‌ی صلاحیتمان برای یک شغل و حقوقمان باشد. چیزی که فکر کنم درست‌تر باشد!

کلام آخر

به نظرم: دانشگاه فرصت خوبی برای کسانی است که واقعا می‌خواهند چیزی یاد بگیرند. حداقل چند سال در دانشگاه می‌دانید که وظیفه‌ی اصلی‌تان درس خواندن است. می‌توانید روی موضوعی که به آن کشش دارید تمرکز کنید و وقت بگذارید. اگر من در دانشگاه IT خوانده بودم الان یک برنامه‌نویس موفق بودم چرا که چهار پنج سال دانشگاه را روی آن سرمایه‌گذاری می‌کردم؛ چرا که می‌دانستم در این سال‌ها فرصت برای تمرکز روی چیزی که به یادگیری‌اش علاقه دارم وجود دارد. ولی الان با وجود تلاش‌های مکرر هنوز نتوانسته‌ام برنامه‌نویس شوم. زندگی و مشکلاتش نمی‌گذارد که روی آن تمرکز کنم. به کیفیت دانشگاه زیاد توجه نکنید. بی‌خیال سیستم آموزشی تاریخ‌گذشته شوید. اگر خودتان آستین بالا بزنید و جربزه‌اش را داشته باشید، دانشگاه برای شماست. در این صورت دانشگاه از شما یک فرد ماهر و رده‌بالا می‌سازد (در اصل خودتان در این فرصتی که دانشگاه به شما می‌دهد تا روی کاری تمرکز کنید). اگر فکر این را بکنید که: «من خودم بدون اینکه به دانشگاه برم توی خونه می‌خونم، چه کاریه برم دانشگاه وقتی چیز خاصی یاد نمی‌دن»، به شما بگویم که سخت در اشتباهید. حداقل درصد زیادی از کسانی که اینگونه فکر می‌کنند سخت در اشتباهند. دانشگاه یک باید و اجباری را در پس ذهن شما به‌وجود می‌آورد که تا دانشجو نشوید به وجود نمی‌آید. از این فرصت استفاده کنید و در کاری که دوستش دارید با تمرکز ماهر شوید.

در کل دانشگاه به نظرم فرصت بسیار مناسبی‌ست برای کسی که واقعا می‌خواهد مهارتی یاد بگیرد!

مقاله را پسندیدید؟ با کلیک روی پرداخت آنلاین از طریق درگاه امن زرین‌پال آن را تنها به مبلغ ۱۵۰۰ تومان، یا مبلغ دلخواه خود خریداری کنید (توجه کنید که سیستم زرین‌پال مبلغ را با واحد تومان دریافت می‌کند). در صفحه‌ی «درباره‌ی ما» دلیلِ عدم نمایش تبلیغات ذکر شده است. بعد از پرداخت با لینک ۱۵۰۰ تومان، به نشان قدردانی، به صفحه‌ای مخفی از وب‌سایت ایلولا‌ هدایت می‌شوید و لینک دانلود کتابچه‌ای از اینجانب، تقدیم حضورتان خواهد شد.

9 دیدگاه

  1. خیلی متشکرم ازت ایمان جان .
    جمع بندی نهایی ات خیلی عالی بود و نکات خیلی خوبی رو اشاره کردی

    • سلام یوسف جان
      اول از همه سپاس بابت حمایتتون از ایلولا و در ثانی، خواهش می‌کنم؛ خوشحالم که به نظرتون این مقاله مفید بوده.

  2. سلام
    بسیار عالی بود
    به نظرم دید همه جانبه و به دور از شعار تحصیل برای همه و دید مهارتی به دانشگاه نه لزوما شغلی
    این مقاله نسبت به مقاله های قبلی پیشرفته تر بود
    جمع بندی نهایی و فاکتور های مهم و کاربردی بودن تا صرفا جهت اطلاع بودن از این موضوع یک مقاله بی نظیر ساخت
    یک درخواست داشتم با توجه به مقالات شما درباره ی یادگیری
    اگر می شود درباره رفع خستگی ذهنی بنویسید
    یکی از موانع بزرگ یادگیری برای خودم بوده است و توصیه ی عملی و کاربردی پیدا نکردم و لزوما نوشته های در اینترنت به مصرف خوراکی یا بیماری برای درمان خلاصه می شوند

    • سلام
      خیلی ممنونم از حسن نظرتون.
      علی آقا لازمه که در خصوص موضوعی که فرمودید بیشتر تحقیق کنم. از اینکه برای وب‌سایت موضوع پیشنهاد می‌دید صمیمانه ازتون ممنونم.

    • بابت صبوری‌تون ممنونم علی آقا. تقریبا یک ماهی دستم بند مقاله‌ای در خصوص شبکه‌های اجتماعی بود. مقاله‌ی بعدی هم در خصوص همین موضوعی که فرمودید شروع کردم و سعی می‌کنم که زودتر آماده‌ش کنم. البته موضوع آسیب‌های شبکه‌های اجتماعی هم بی‌ارتباط با این خستگی ذهنی نیست. مطالعه کردن اون مقاله هم خالی از لطف نیست.

  3. کاملن تصادفی با وب سایت تون اشنا شدم و حتی هنوز از دسته بندی های احتمالی ش مطلع نیستم، اصلن هم به کامنت گذاشتن در مطالب سایتها عادت ندارم اما دو، سه مقاله ای که مطالعه کردم حقیقتن مفید بودن و نیاز من به چندین بار جستجو در سایتهای مختلف رفع کردن.
    من سپاسگزارم، لطفن در مسیری که در پیش گرفتین؛ ادامه بدین.

  4. سلام.ممنون، ولی جواب اصلی که میخواستم رو پیدا نکرد، ممنون میشم توضیح بدید.
    من وبمستر هستم و به این حوزه و… علاقه دارم، اما به زور خانواده دارم تجربی میخونم و هدفم اینه فقط تموم شه و برم دانشگاه که اونجا بتونم راحت روی چیزایی که میخوام تمرکز کنم.
    فقط سوالم اینه آیا توی دانشگاه وقت اضافه میارم برای پروژه هام؟ به طور میانگین یه دانشجو به جز خواب و خوراک و درس، چه قدر وقت میاره؟ در حدی هم میخوام بخونم که فقط قبول شم.
    ممنون میشم جواب بدید.سایتتون هم خیلی زیباست.

    • سلام

      هر سوال برای هر شخص می‌تونه پاسخ متفاوتی داشته باشه. در خصوص موضوع شما من فکر می‌کنیم که کارتون یکم سخت میشه. با توجه به رشته‌تون، در دانشگاه درس‌هاتون کم نیستند، و مغز آدم برای انجام کار عمیق و باارزش، یک منبع محدودی داره (بین یک تا نهایتا چهار ساعت در روز). فکر نمی‌کنم اونجا بتونید راحت روی چیزی که می‌خواید تمرکز کنید.

      البته این موضوع بازم بستگی به ویژگی‌های شخصی خودتون داره ولی احتمالا بخش زیادی از اون تایم رو – که یه آدمیزاد توانایی تمرکز و کار ذهنی رو داره – باید به درس‌های دانشگاه اختصاص بدید.

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد